این شروع «موسیقی عصر یکشنبه» است و من بیش از آنکه در آرشیو به هم ریخته و درهم برهم و البته به زعم خودم کاملا منظمم دنبال چیزی بگردم، در خاطراتم میچرخیدم. Nihon بیش از هر چیز دیگری، خاطرات گرهخوردهای دارد که برایم مهم است. ویندوز مدیا پلیر که حالم از ریختش به هم میخورد و همیشه هم با همان موسیقی گوش میدهم، شورتکاتی دارد به اسم کنترلتی. کارش این است که تا موسیقی به آخر رسید دوباره میرود اولش و شروع میشود. روزگاری، من صبح تا شبم با این آهنگ کنترلتی بود.
همین طور که دارم رد میشوم محکم با مشت میزنم توی دیوار. درد، چشم به هم زدنی تمام طول دستم را بالا میآید، می رود توی سرم و بر میگردد سر انگشتها. هدفون را از آن گوشه ی اتاق بر میدارم و بر میگردم سر لپ تاپم. میخواهم هیچ چیز نفهمم. میخواهم هیچ چیز نباشم. میخواهم فقط یک دیوث پدرسگ باشد، بایستد بین من و فکرم. بایستد با فریادش دیواری بسازد هیچ چیز ازش رد نشود. تن لش باشم. یک تن لش واقعی که فقط روبروی را نگاه میکند بی آنکه چیزی ببیند. صندلی را هل میدهم عقب، سرم را میچسبانم به دیوار و سقف را نگاه میکنم. از این سه سالی که توی این خانه بودم سقف این اتاق را بیش از هر جای دیگری حفظم. بیش از خط خطهای رنگ شاش گرفتهٔ کاسهٔ توالت حتی. سر انگشت هام زوق زوق میکنند. سعی میکنم یادم بیاید قبل از اینکه بکوبم توی دیوار داشتم به چی فکر میکردم. میدانم داشتم به چی فکر میکردم، میخواهم بدانم درست کجایش بود که دستم بالا آمد، گره شد و خورد به دیوار. یادم نمیآید.
•«الکساندر هِمن» از برندگان جایزهی پن امسال است و آن چه میآید ترجمهی کاری ست که او در نیویورکر در مجموعهی ” family dinner” منتشر کرده است.
روزهای نوجوانیم پدر و مادرم نزدیکیهای 3:45 بعد از ظهر از کار بر میگشتند وشام خانواده راس ساعت چهار شروع میشد. رادیو همیشه سر شام روشن بود تا اخبار ساعت چهار ناکامیهای بین المللی و موفقیتهای سوسیالیستهای داخلی را به سمعمان برساند. در طول غذا من و خواهرم باید پرس و جوهای دربارهی مدرسه را تحمل میکردیم. هیچ وقت اجازه نداشتیم در سکوت غذا بخوریم، حین خوردن تلوزیون نگاه کنیم یا چیزی بخوانیم. تمام حرفها و گفتگوها باید راس 4:25 دقیقه تمام میشد چرا که وقت گزارش آب و هوا بود. در این ساعت باید هر چه توی بشقاب میبود را خورده و از مادر برای زحمتهایش تشکر کرده بودیم.
با اینکه همیشه بهترین و بزرگترین تکههای غذا به من و خواهرم داده میشد، وعدههای غذا برای ما نوعی شکنجه از طرف پدر و مادرمان بود. ما همیشه غر میزدیم که سوپ زیادی شور است، نخود فرنگیها اضافی اند و پیش بینی وضع هوا هم که مثل روز روشن دروغ میگفت. برای ما دوتا، تجربهی شام ایده آل گره خورده بود به چه واپی (سوسیسهای گریل شده، یک نوع فست فود بوسنیایی) کتابهای کمیک، موسیقی بلند، تلوزیون و نبودن پدر و مادرمان. تنها توی ارتش بود که یکباره ماهیت غذهاای خانواده را درک کردم، فهمیدم غذا را اگر چه روی اجاق میگذاشتند ولی این حرارات عشق بود که آن را میپخت.
اکتبر 1983، نوزده سالم بودکه مشمول خدمت سربازی در ارتش مردمی یوگوسلاوی شدم. خدمتم در شهر اشتیپ، در مقدونیهی شرقی بود. هم سرباز خانهی ارتش آن جا بود و هم یک کارخانهی آدامس بادکنکی. خدمتم توی پیاده نظام بودم، جایی که روش اصلی تربیتیشان، تحقیر کردن مدام بود و اول از همه از نوع غذا خوردن ما شروع میشد. در وقت غذا باید به صف توی یک خیابان آسفالته برای حضور غیاب مینشستیم، بعد قدم رو میرفتیم سمت غذاخوری، نفر به نفر، جایی که باید سینی چرب و کثیف غذای مان را می سراندیم روی یک ریل. هر کدام از ما برای گرفتن تکهی بزرگتری غذا، به کارکنان بی رحم آشپزخانه التماس میکرد. منوی غذا به طور حیرت آوری محدود بود. برای صبحانه، یک تکه نان خشک به ما میدادند، یک تخم مرغ آب پز، یک بسته کرهی فاسد و گاهی یک تکه گوشت خوک چرب و دودی نشده. ما همهی اینها را به زور چای شیرین ِ ولرم یا کمی شیر آبکیِ توی فنجانهای پلاستیکی، پایین میدادیم. فنجانهایی که به اندازهی ابدیت چربی در آن ماسیده بود. ناهارها همیشه به قاشق نیاز داشت. غذای مورد علاقهمان، سوپ لوبیای پر ملات بود با جوانههای ریزی که وقتی نگاه میکردی انگار حشره و آن میلولید. سوپ لوبیا را به این دلیل دوست داشتیم که غذای شکم پرکنی بود و غیر از آن درست یک دائره المعارف از جوکهای بادمعده ای میگذاشت جلویمان. شام یا با باقیمانده ی ناهار ترکیب شده بود یا اصلا خود همان ناهار بود به اضافهی یک فنجان شربت تقویت کنندهی آلو. جایی برای بحث کردن نبود. باید خیلی سریع غذا را میبلعیدیم و جایمان را میدادیم به یگان گرسنهی بعدی.
وقتی در بیابانهای لم یزرع مقدونیه مستقر شدیم تازه فهمیدیم غذای جایی که بودیم خوب بوده. در آن بیابانها به ما تمرین رزم میدادند و ما معجون توصیف نشدنی توی قمقمه را جای آب، هورت هورت سر میکشیدیم یا جیرهی غذاییمان را ملچ ملچ کنان پایین میدادیم: کلوچههای بیات، کنسرو ماهیهای عهد باستان و میوه خشکهایی که هیچ راه نفوذی نداشتند. گرسنگی دایمی بود و من معمولا قبل از خواب یاد شامهای خانه میافتادم، سفرهای که با رست بیف یا کرپ ژامبون و پنیر یا پیراشکی های اسفناج مادرم تزیین شده بود.
علاوه بر سخت گیریها که بنا بود از ما پسران، مرد بسازد، ارتش قرار بود یک خانوادهی بزرگ باشد، خانوادهای که بر وفاداری، رفاقت و اشتراک بنا شده است. ولی کسی هرگز بستهی شیرینی که از خانه آورده بود را با دیگران به اشتراک نمیگذاشت یا هرگز در سربازخانه، غذایش را توی کمد رها نمیکرد برود. ترغیب به دله دزدی، تمرینی بود برای غارت کردن در جنگهای آینده؛ و آن چه که تنهایی نمیشد خورد و برای یک نفر زیاد بود با جوراب یا پیراهنهای تمیز مبادله میشد، یا حتی در مقابل یک حمام خارج از نوبت یا یک شیفت پُست. غذا، کالای حیاتی بود.
یکی از سربازان هنگ ما دست به اعتصاب غذا زد. فرمانده معتقد بود دارد بلف میزند، این بود که توجهی نکرد. سرباز مثل بقیه میبایست برای همهی حضور غیابها و وعدههای غذایی حاضر میشد. یکدفعه او کلی دوست صمیمی پیدا کرد که نگران بودند نکند غذایش هدر برود. بعد از مدتی حتی بنیهی راه رفتن هم نداشت و دو سرباز دیگر او را میآوردند غذاخوری. مردان خوشبختی که سر تخم مرغ آب پز او جنگ میکردند در حالی که سرباز صورت تکیدهاش را روی میز گذاشته بود و با چشمان بسته به آنان لبجند میزد.
چند ماه بعد از دورهی آموزشی، مادر و خواهرم یک سفر دو روزه از سارایو آمدند تا مرا ببینند. من آن روزها منتقل شده بودم به کیچفو در مقدونیهی غربی. هوا گرفته بود و ما بیشتر وقت را در هتل محل اقامت آنها گذراندیم. مادرم یک چمدان پر از غذا آورده بود :کتلت گوساله، مرغ سوخاری، پیراشکی اسفناج و حتی یک کیک ژلهای. اتاق میز غذاخوری نداشت، مادرم حولهای روی تخت پهن کرد و من از همان ظرفهای پلاستیکی مشغول خوردن شدم. با اولین گاز که به پیراشکی اسفناج زدم، اشکهایم راه گرفت.
این مطلب قبلا در فیروزه منتشر شده است.
امشب بارن میآمد .من بیرون بودم.کفشهایم پاره شده بود و وقت راه رفتن جورابها و پاهایم خیس میشد.بعد دلم ناتالیا گینزبورگ خواست. همان جا توی خیابان. درست روبروی دانشگاه بودم، همهی کتابفروشی ها بسته بود. اگر هم باز بود نمیدانم میتوانستم «فضیلتهای ناچیز» را پیدا کنم یا نه. دلم «کفشهای پاره» میخواست. شروع کردم مرور کردن. شاید این طوری شروع میشد : کفشهایم پاره است، کفشهای دوستم نیز پاره است و ما درست به همین دلیل است که با هم دوست شدهایم. بعد میگویم بعید است این طوری شروع شده باشد. شاید این طوری بود : من و دوستم تازه با هم آشنا شدهایم، او هم مثل من کفشهای پاره دارد؛ و این کفش پاره پوشیدن برای ما هیچ مهم نیست. او برادری دارد که چکمههای شکار میپوشد و موقع سیگار کشیدن، از چوب سیگار استفاده میکند. من بچه دارم و این موضوع باعث میشود او تعجب کند. خوب میدانم این طوری هم نیست. چه توقعی دارم؟ آخرین باری که آن را خواندم درست توی زمستان بود. وقتی کفشهایم پاره شده بود، باران میآمد، رفته بودم قدم زدن، جورابهایم خیس شده بود و مثل یک عمل آیینی آمده بودم «کفشهای پاره» را برای چندمین بار خوانده بودم. میدانستم این طوری شروع نمیشود ولی دوست داشتم، میدانستم راوی وقتی برگردد خانه مجبور است کفشهای پارهاش را کنار بگذارد، مادرش اجازه نخواهد داد او کفش پاره بپوشد و بچههایش؛ آنها نیز نباید مادرشان را با کفشهای پاره ببینند. میدانستم او و دوستش دربارهی کفشهایشان حرف میزنند و معتقدند کفش پاره پوشیدن هیچ اهمیتی ندارد. دوستش میگوید روزی همه چیز را رها خواهد کرد، همین کار نصفه نیمه را، توی اتاقش خواهد ماند و تنها فکر خواهد کرد. میدانستم آنها دربارهی آینده با هم حرف میزنند، میخواهند حدس بزنند وقتی پیر شدند جهان چه طور خواهد بود. او از دوستش میپرسد بچههای من وقتی بزرگ شدند چه جور کفشهایی میپوشند، آیا میتوانند مثل من با کفشهای پاره سر کنند؟ میپرسد آیا آنها خواهند توانست چیزهای دلپذیر و خوشایندی که ضروری نیستند را رها کنند؟ آنها چه جور آدمهایی خواهند شد؟
بعد رسیدم.
محسن پیام داد «آنی؟» چراغم خاموش بود ولی معلوم بود که هستم، همین یکی دو دقیقه پیش توی گودر نت شیر کرده بودم و این یعنی هستم.نوشتم «سلام تو الآن ینی بوکی ؟» دیروز برایش ایمیل زده بودم «کجایی تو پیدات نیس» و در جواب نوشته بود چونان بوکان شب زنده دار و شب تاب کرمکانِ خزنده واین جور چیزها، روزها میخوابد و شبها بیدار است. ساعت سه شب بود و این یعنی آنجا میشد پنج و شش عصر . نوشتم «الآن ینی بوکی ؟»گفت «چرا چراغت خاموشه ؟این آن بودنتِ مثلا ؟ تف به آنت و آن آنی که آن نیستی و آنی که آنی که باش، به من چه!» ساکت ماندم. زل زدم به جملهاش.چند جور میشد آن را خواند؟ کلمات، این کلمات لعنتی. عصر که رفته بودم حمام داشتم فکر میکردم این دوتایی که از کیوسک جدا شده بودند اسم گروه هاشان را چی گذاشته بودند، ایندو یا اندو ؟ آب را سرد کردم .گفتم چه فرقی میکند .گفتم فرق میکند .گفتم به درک که فرق میکند و دیگر بهش فکر نکردم .نوشتم «شعر: من بی آنِ تو بودن زیستن نتوانم».بعد بی هوا نوشت یاد آن روزی افتاده که با هم رفتیم ترمینال جنوب، او رفته دستشویی و من زیر سایه نشستم تا بیاید .عینک و کلاهش را نگه داشتهام و وقتی او آمده به هم لبخند زدهایم و خندیدهایم.پرسید «خندیدیم مگه نه ؟» گفتم «اره». ایران که امده بود با هم رفتیم مسافرت .صبح رفتیم غروب برگشتیم .نگاه کردم بالا ببینم توی حرفهایی که زدیم چیز مربوطی پیدا میکنم .نوشتم «تداعی ازادت هرزست آ» . نوشت «گشنمه ، ذهن هرزهای دارم» .گفتم «خدا واست نگهش داره» . بعد گفت چقدر این جور چیزها عجیب است .گاهی ادم یک بو میشنود خاطرات سالها سالها دور برایش زنده میشود یا یک آهنگ یا حتی گرمای هوا . گفت گاهی اینجا هرم گرما که به صورتم میخورد مرا میبرد به خاطرهای دور در خوزستان. یاد دختری افتادم که چند سال پیش توی جنگلهای بابل دیده بودم .چند روز بود زده بودیم به جنگل. عصر بود و تازه باران قطع شده بود. از ان جایی که بودیم میشد کلبهای را دید که زنی میانسال و دختری کنار ان ایستاده بودند .زن داشت یک کار معمولی میکرد.درست یادم نیست .شاید چیزی هاون میکرد یا جارو میزد .دختر روسری سفید سرش بود با پیراهنی قهوهای و دامنی آبی .صورتش را نمیدیدم .هوا مه بود .فاصلهمان زیاد بود. محسن که گفت «هرم» یاد چیزی افتادم که ان روز روی صورتم حس کردم. یک جور داغی توی آن هوای خیس و خنک. نوشتم «موسیقی، این اهنگ های خار فلان از همه بدترند» .بعد گفتم «شما روزهاید بنده با این کلمات مماشات میکنم؛ واقفید که ؟» دونقطه گذاشت و دوتا پرانتز باز جلویش. پرسید آیا تا سحر بیدارم. جواب دادم بیدارم، بعد این شعر را فرستاد:من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.همه اندیشهام اندیشهی فرداست .
پاییز سه سال پیش بود.به حمید گفتم دلم میخواهد یک بار، فقط برای خاطرِ اهنگ ها بروم شمال .گفتم یک سری اهنگ ها هستند که آدم وقتی گوش میکند میگوید این ها به درد شمال میخورند .مثل آهنگ هایی که به درد قطار میخورند و آهنگ هایی که به درد آخر شبها میخورند و آهنگ هایی که به درد برف میخورند. گفت «فردا بریم ؟» گفتم «پول داری ؟» گفت «نه ». من هم نداشتم .ولی رفتیم . پخش ماشین حمید درک دیگری از موسیقی به ادم میداد .گیرم دو هزار بار هم آن آهنگ را گوش کردی باشی. نوشتم: «ببخشید مماشاتم تموم شد : شاشیدم در آن اندیشهی فردا». بعد گفتم «عذر خواهی میکنم هیستریام عود کرد» .گفت «کدام یک از سه هزار ویکصد هیستری نهفته در بدنت ؟» گفتم : «آرمان» .گفت «آرمان خر است» .بعد پرسید این روزها دارم چه کار میکنم. و داستان این نوتی که شیر کرده ام،که استاده نمرهام را داده دوازده، چی بوده ؟ و «تویی که واسه استاد قر و قمیش می آی و قمپز در میکنی حقته» .گفتم «تازه حال داده حذفم نکرده، شیش هف جلسه غیبت داشتم». گفت «پس خوبت کرد .غیبت میکنی ؟ الغیبه اشد من الزنا .صیغه میکردی بدبخت» .دو نقطه گذاشتم با چند تا پرانتز ِباز .گفتم «می دونی که به تخمم نیست.اصلا کل این دانشگا به تخمم نیست» .گفت «چی به تخمته .اصلا بزا این طوری بپرسم چه چیزی به تخممان است؟»گفتم در مورد من باید بپرسی چه چیزی به تخممان نیست ؟ بعد پیش خودم گفتم ایندو یا آندو ؟
یکی از دوستانم برایمان لب ساحل ویلا گرفت .شب کنار دریا بودیم.صبح سه تایی زدیم به جنگل. باران قطع نمی شد. حالم خوب نبود.حال هیچ کدام مان خوب نبود و جنگل همه چیز را بدتر میکرد. شبی که با حمید بر می گشتیم تهران، تمام جاده را گریه کردیم. فقط دل مان میخواست گریه کنیم. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. یعنی هیچ اتفاقی که یک هویی بیافتد، نیفتاده بود. از گذشته حرف میزدیم و گریه میدوید توی صدای مان .بعد خوردیم به ترافیک. نور ماشینها می افتاد توی صورت هایمان.خجالت می کشیدیم ولی فایدهای نداشت .سعدی برداشتم. میخواستم بحث را عوض کنم . شروع کردم به غزل خواندن .حمید دوباره گریهاش گرفت .من هم . شیشه را دادم پایین، سعدیِ پالتوییِ جلد آبی ِ نشر هرمس را انداختم بیرون. حال هیچ کدام مان خوب نبود.
اول فقط کلبه پیدا بود. مه داشت کم میشد .من لب یک دره ایستاده بودم و روبرو را نگاه میکردم. کلبه پایین این دره بود. اول یک رودخانه بود بعد محوطهی وسیعی که با شاخه های درخت حصار کشی شده بود و بعد هم کلبه .زن بیرون خانه، نزدیک در بود. روسری سیاه داشت و چیزی به کمر بسته بود . تنها بودم.یادم نمیآید بچهها کجا رفته بودند .شاید داشتند چای درست میکردند. من گریه میکردم . فقط اشک میریختم .بعد دختر را دیدم . سمت راست کلبه و پشت به من بود .هیچ کاری نمیکرد .ایستاده بود و روبرویش را نگاه میکرد. محسن گفت «سوالا فلسفه ی وجود به چالش کشاننده ست آ » .نوشتم «بله .مُدرکم» . بعد برایش گفتم که این روزها هم مثل قبل هیچ کاری نمیکنم. روزها می خوابم و شبها موسیقی دانلود میکنم. بعد لینک اهنگی که تازه پیدا کرده بودم برایش فرستادم.از دیروز تا حالا مدام گوشش میدادم .آهنگی خطاب به یک زندان بان که اگر من در زنجیرم، تو هم هستی .که اگر من لباس مخصوص زندانی میپوشم، تو هم لباس مخصوص زندان بان ها را میپوشی .من زندانیام تو نیز؛ آهای آقای زندان بان.
برای محسن نوشتم«این آهنگ آ از همه بدترن».
با سردردم کنارآمدهام. لااقل دیگر تلاشی نمیکنم شرش کم شود. دم سحر معمولا رضایت میدهد کمی بخوابم. به همین راضیام. کندن پوست لبهایم از سرم افتاده و داشتم فکر میکردم چه رابطهٔ منطقی ممکن است بین این دو وجود داشه باشد. این درست نیست که سردرد را بیندازم گردن ترک عادت، چون وقتی سردردم شروع شد من هنوز داشتم پوست لبم را میکندم ولی ممکن است از زور همین سر درد بوده که بالاخره بعد از یک سال دست از کندن برداشتم. معین همیشه میگفت تو بالاخره به نفت میرسی.
دوباره به دوران اوجم بر گشتم. به مین روب. مدتها از اینکه دیگر نمیتوانستم با مین روب ارتباط بر قرار کنم غمگین بودم. انگار باغ عدنی باشد که به سبب یک نافرمانی مرا از آنجا رانده باشند. مدام با خودم میگفتم دلیلش چیست، چرا دیگر با این لعنتی حال نمیکنم؟ اول کار حسابی افتضاح بودم. حتی نمیتوانستم بازی را تمام کنم. نه اینکه اشتباهی دستم بخورد به خانهای که مین است یا یک را دو ببینم و بومب، همه چیز را بفرستم روی هوا. اشتباه بازی میکردم، اشتباه حساب میکردم. مثل کسی که بار اولش است بازی میکند. یکی دو ساعت بعد بالاخره بدون اینکه چیزی بترکانم همهٔ مینها را خنثی کردم. در دویست و نه ثانیه. افتضاح بود. یک افتضاح واقعی. وقتی ازم خواست اسمم را به عنوان کسی که این رکورد را زده ثبت کنم فقط نوشتم: awful
قبلترها، وقتی صبح تا شامم با مین روب میگذشت، برای بازی قاعده ساخته بودم. یعنی هی تجربه هام را تبدیل کرده بودم به قانون و وسط بازی به هر مناسبتی بلند بلند قانون هام را یاد خودم می آوردم. اولین و مهمترین قانون این بود: به بازی فکر نکن. معنی این جمله این نبود که کلا بیخیال بازی شو و هر دکمهای عشقت کشید بزن، تنها این بود که توجه بیخودی به بازی وسواس میآورد و وسواس ترس و ترس میشاشد به بازی. قانون دوم که البته بسیار هم کلیدی بود و بارها توی بازی آن را تکرار میکردم این بود: با یک بازی کن. شاید این جمله ای بیمعنا به نظر برسد. توضیح میدهم. اگر مین روب باز هم نبوده باشید برای رضای خدا هم که شده یک بار سراغش رفته اید و و مینهای ش را ترکاندهاید. لابد یکهای آبی رنگ، دوهای سبز رنگ، سههای قرمز و چهارها و پنجها و احیانا ششها و هفتهایش را دیدهاید. با یک بازی کن یعنی وقتی توی صفحه هنوز یک دانه یک مانده که میشود بازی را با آن ادامه داد سراغ دو نرو. و سراغ سه و چهار و به همین ترتیب سراغ هیچ عدد دیگری. بازی را با همان یک ادامه بده. البته این ممکن است همه ما را گول بزند و خیال کنیم اگر یکها تمام شد باید رفت سراغ دوها و اگر دوها تمام شد سراغ سهها و این طوری. این طوری نیست. به هیچ وجه نباید این طوری فکر کرد. دوها، سهها و بقیه اعداد هیچ امتیازی ندارند مگر به واسطهٔ جایی که قرار گرفتهاند.
چند دور بعد، باز هم همه را خنثی کردم ولی این بار هم دست کمی از دفعه پیش نداشت. دویست و سه ثانیه. نوشتم awful yet ساعت سه را رد کرده بود. سرم اگر چه هنوز درد میکرد ولی دیگر زنگ نداشت. حس میکردم حالم کمی بهتر است. احیانا اگر آن موقع شب کسی پیدا میشد که بخواهد دو کلمه باهام حرف بزند، هر چیزی که میخواهد باشد، حس میکردم پاچهاش را نخواهم گرفت و این از برکت شب بود. از برکت سکوت. رفتم توی بالکن سیگاری اتش زدم و ابرها را نگاه کردم. اگر زمستان بود میرفتم برای خودم چای هم میریختم ولی تابستان، چای لطفی ندارد. حاجی، پیرمرد همسایه نالهای کرد. نمیدانم خواب بود یا بیدار. معمولا این طوری ناله میکند: خدا جون. یا ای خدا جون. لحنش جوری نیست که آدم منتظر ِ بقیهاش باشد. میداند همین جا تمام میشود. حاجی گرمایی ست. طوری که همیشهٔ خدا ی شیشه یخ به صورتش چسبانده. صبح میاید سر کوچه مینشیند تا غروب. زهرا خانم، زنش اولها که امده بودیم گفته بود حاجی گاوداری داشته، گاوها مریض میشوند، میمیرند،حاجی می ماند گوشه ی خانه .
نزدیکیهای سحر اوضاع بهتر شد داشت قلق کار دوباره دستم میامد. چه طور وقتی سه تا سه و دو تا چهار کنار هم گیر کردهاند، از بالا جمع و تفرق کنم از پشت راه باز کنم. چه طور چینش مینهای خنثی شده را نگاه کنم ببینم الان اینجا تراکم هست یا نیست. از این چهارده تای باقی مانده، چند تایش ممکن است اینجا باشد و با احتساب این سه و چهارهای توی هم لولیده کدام میترکد کدام نه. زمان این بارم شد صد و هشتاد. هنگام ثبت اسم، yet را از کنار awful برداشتم. انگار yet قید تاکیدی باشد به معنی خیلی و حالا که برش داشتهام تنها، افتضاحم نه، خیلی افتضاح. البته منظور من هم همین بود اما چه کسی غیر از من میداند این افتضاح پیشترها بیش از این افتضاح بوده است؟ و اساسا مگر مهم است کسی غیر از من بداند من چه قدر افتضاح بودهام؟ و اصلا مگر برای من که صدو بیست را زدهام، تفاوتِ دویست و نه با صدو هشتاد، چقدر است؟
صدای کرش کرش دمپایی روی موزاییک که می اید می فهمم سحر شده ، حاجی پاشده وضو بگیرد. همیشه موقع وضو بلند بلند بسم الله میگوید و صلوات میفرستد. سردرد اگر چه هیچ کجا نرفته ولی سحرها رضایت میدهد کمی بخوابم.
* وام دار همینگوی
اولی به نظر مسنتر میاید. «به نظر» که نه، نظری در کار نیست. دومی میخورد سی سالش باشد. هر دو صدایی آشنا دارند. مرد مسن میگوید: «حالا میخوام این یکی رو فتح کنم.» رفیقش میگوید: «لطفا از سر را ه ما برین کنار، ما میخوایم بریم روی اون صخره.» من دشتی میبینم شبیه آریزونا. صخرههایی اخرایی رنگ با زاویههایی بسیار تند. هنوز قیافهٔ مرد شکل نگرفته. انگار ته ریش سفیدی داشته باشد با یک کوله پشتیِ نه چندان بزرگ و کفشهایی جمع و جور. مرد جوانتر به چه کسی یا کسانی گفت «لطفا برین کنار»؟ نمیدانم. هیچ تصوری ندارم. با خود میگویم لابد یه دسته کوهنورد جوان، مثل یک تصویر آشنای هزار بار دیده شده، پشت سر هم خطی شدهاند میان این دو نفر وصخرهای اخرایی رنگ. باید همین طور باشد. چیزی یادم نمیآید.
مرد جوان میگوید: «بیا یه کم از این نوشابه بخور، حالتو خوب میکنه.» بعد انگار رفیقش آمده باشد، نوشابه، که در همان حال هم میدانم منظورش نوشیدنی ست و اینها میگویند نوشابه، را خورده باشد، دوباره میگوید: «حسابی شنگول به نظر میرسی». تا اینجایش را مطمئنم خودشان گفتهاند ولی آیا این جمله هم ازآنها بود: «من یه دکترم، خوب میدونم ترکیبات شیمیایی چیه»؟ چیزی یادم نمیآید.
مرد مسنتر میگوید: «این آخرین صخره ایه که میخوایم فتح کنیم. بعد از اون دیگه همه چیو میذاریم کنار.» من تصویر یک قطار میبینم. از آن قطارهای فیلمهای وسترن. لوکوموتیواش دماغهای دارد بسیار کشیده و تیز. چرا این طوری ست؟ لوکوموتیو به مثابه ابزاری جنگی؟ لوکوموتیو به مثابه ماشین حفر تونل؟ لوکوموتیو به مثابه فلامینگو؟ من تصویر یک قطار میبینم که درونش بیشتر مثل یک زیر دریایی ست. صندلیهایش مثال متروی خودمان است.. مرد مسنتر روی یکی از همین صندلیها نشسته، با همان کفشهای دوست داشتنی و جمع و جور. جورابهایی زمخت و ساق کوتاه وکوله پشتی ِ کنار دستش. مرد جوانتر همراهاش نیست. هر چند هنوز تصویر او را نساختهام. ولی نیست، این را میدانم. کنار مرد پیرزنی سرخپوست است و دختربچهای به غایت زیبا. چیزی یادم نمیآید.
صخرهٔ آخر سیاه و سفید است. یک دیوار سنگی سفید که هر ده بیست متر لبهای باریک و سیاه از آن بیرون زده است. نه مثل صحرای آریزوناست، نه کلیمانجارو نه حتی «سوراخ سیب» شهر خودمان. کلبهٔ چوبی پیرزن میانههای دیواره است. اینکه کلبه چه طور آنجا بند شده را نمیدانم. و اینکه پیرزن چه طور میرود توی خانهاش. ایا دختر بچه هم همان جا زندگی میکند؟ کاش بکند. مرد مسنتر نردبانی سیاه دارد. این بار، آخرین باری که میخواهد صخرهای را فتح کند با نردبان آمده است. مرد جوانتر بیسیم بدست آن بالا ایستاده. با چه کسی حرف میزند؟ چه طور رفته آن بالا؟ اصلا این مرد جوانتر برای چی با این مرد مسنتر میپلکد؟ او واقعا در این صخره فتح کردنها چه کار میکند؟ مرد مسنتر نردبانش را بند میکند به دیواره و بالا میرود. باریکهٔ دوم، خانهٔ پیرزن، میایستد. پیرزن آمده، به هم نگاه میکنند. گزارشگر مدام داد میزند. بیشتر به درد گزارش بیس بال میخورد. صخره تمام میشود. مرد میرسد بالا، آنجایی که مرد جوانتر بی سیم بدست ایستاده است. چیزی یادم نمیآید.
صبح اول آفتاب رفتهام کتابخانهٔ دانشگاه.تازه کتاب را پیدا کرده ام و بعد از سه روز تعطیلی و تنبلی، بنا کرده ام امتحان ساعت چهار را خواندن. خواندم. خیلی زیاد بود و من خوابم میامد. چهار رفتهام به قاعدهٔ شش برگ امتحانی هندویسم سیاه کردهام. بیرون که امدم عصبانی بودم، کلافه بودم. دستم را گرفتم به دیوار؛ گیج هم بودم. خانه که رسیدم فقط افتادم. تلویزیون را روشن کردم، ساعت هفت بود. کسی توی تلویزیون نبود، فقط صدا میامد. ساعت ده بیدار شدم. چیزهای یادم میاید.
ساسوسی، یک ماه و هفده روز پیش ایجاد شده. ایجاد، یعنی من رفتهام افغانستان، گشتهام ساسو سی دیگری نباشد، گفتهام باش و شده است. یک ماه و هفده روز پیش از این جهت که تولد من بوده است، اهمیتی ندارد. یعنی این طور نبوده که چون تولد من بوده، رفته باشم افغانستان. (دروغ میگویم) از این جهت مهم است که بازی برگشت بارسلونا و رئال مادرید بود در لیگ قهرمانان. من چند روز قبلش بنا کرده بودم وبلاگ زدن که همین که عصر شد، بیایم تویش بنویسم ما برندهایم. بعد که برنده شدیم و رفتیم فینال بیایم بگویم این ایمانی ست که خدا از ما میخواهد داشته باشیم. اینکه چرا نیامدم همهٔ این کارها را بکنم دلیلش اتفاقی ست که من را چند روزی به سواحل جنوبی گینهٔ بیسائو برد. وقتهایی که من به سواحل جنوبی گینهٔ بیسائو میروم در عین کثرت، نشان از آن دارند که غمی هست.
ساسوسی در افغانستان است و دوست دارد تا آنجا که میتواند همان جا بماند. اینکه چرا به افغانسان رفته، واضح است. و اگر هم نباشد نویسندهاش دوست دارد این طور خیال کند، دوست دارد فکر کند همه، هر آنکه با این وبلاگ روبروست، میفهمد چرا افغانستان. و خیال میکند ای اف ِ دامین، یعنی داستانی شش کلمهای از همینگوی. یعنی «کفش بچه، در حد نو، برای فروش».
ساسوسی اسمش را وام دار وبلاگی ست که اولهایش این طوری ست: قوزک پای چپ یک زرافه الخ، آنجایی که پستی داشت که این بود. به جهت وام داری، به جهت لدتهای نصیب شده از خواندن این وبلاگ و به احترام کسی که ششصد و شصت و چهار را آفریده، نویسنده بر خود فرض میداند بگوید زنده باد زرافه!
من کلافهام. چرا؟ چون همیشه کلافهام. این جواب منطقی نیست؟ گفته بودم آدم منطقی هستم؟ قرار است به همهٔ سوالات به طرزی منطقی جواب داده شود؟ بله قرار است ولی آیا قرار بوده من به سوالات به طرزی منطقی جواب دهم؟ من کلافهام، همین الان این را گفتم، خودم میدانم. همین طور گفتم که من همیشه کلافهام ولی لابد حالا موضوع دیگری نیز در میان است و گرنه چرا تا به حال که کلافه بودم نمیامدم اینجا بگویم من کلافهام؟ بله موضوع دیگری در میان است: من کلافهام و دیگر نمیتوانم این وضعیت را تاب بیاورم .
دیروز این موضوع را به پیرمردی شصت و چهار ساله ای آمریکایی گفتم. او از من پرسید میخواهی دربارهٔ بودا حرف بزنیم یا چیز دیگری؟ گفتم بودا و ادامه دادم من در زندگی کلافهام! من همیشه در زندگی کلافهام. بعد خیلی چیزهای دیگر زندگیام را نیز به او گفتم. من تنها دو راه داشتم: یا مثل هر بار بلند میشدم، یا حتی بلند نمیشدم، و چیزی میکوفتم توی دیوار، بعد وا میرفتم روی صندلی و برای خودم آهنگ میگذاشتم، سیگاری آتش میزدم و هی فندکم را خاموش روشن میکردم تا گازش به فنا رود، یا با پیرمرد در مورد بودا حرف میزدم.
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف