اولی به نظر مسنتر میاید. «به نظر» که نه، نظری در کار نیست. دومی میخورد سی سالش باشد. هر دو صدایی آشنا دارند. مرد مسن میگوید: «حالا میخوام این یکی رو فتح کنم.» رفیقش میگوید: «لطفا از سر را ه ما برین کنار، ما میخوایم بریم روی اون صخره.» من دشتی میبینم شبیه آریزونا. صخرههایی اخرایی رنگ با زاویههایی بسیار تند. هنوز قیافهٔ مرد شکل نگرفته. انگار ته ریش سفیدی داشته باشد با یک کوله پشتیِ نه چندان بزرگ و کفشهایی جمع و جور. مرد جوانتر به چه کسی یا کسانی گفت «لطفا برین کنار»؟ نمیدانم. هیچ تصوری ندارم. با خود میگویم لابد یه دسته کوهنورد جوان، مثل یک تصویر آشنای هزار بار دیده شده، پشت سر هم خطی شدهاند میان این دو نفر وصخرهای اخرایی رنگ. باید همین طور باشد. چیزی یادم نمیآید.
مرد جوان میگوید: «بیا یه کم از این نوشابه بخور، حالتو خوب میکنه.» بعد انگار رفیقش آمده باشد، نوشابه، که در همان حال هم میدانم منظورش نوشیدنی ست و اینها میگویند نوشابه، را خورده باشد، دوباره میگوید: «حسابی شنگول به نظر میرسی». تا اینجایش را مطمئنم خودشان گفتهاند ولی آیا این جمله هم ازآنها بود: «من یه دکترم، خوب میدونم ترکیبات شیمیایی چیه»؟ چیزی یادم نمیآید.
مرد مسنتر میگوید: «این آخرین صخره ایه که میخوایم فتح کنیم. بعد از اون دیگه همه چیو میذاریم کنار.» من تصویر یک قطار میبینم. از آن قطارهای فیلمهای وسترن. لوکوموتیواش دماغهای دارد بسیار کشیده و تیز. چرا این طوری ست؟ لوکوموتیو به مثابه ابزاری جنگی؟ لوکوموتیو به مثابه ماشین حفر تونل؟ لوکوموتیو به مثابه فلامینگو؟ من تصویر یک قطار میبینم که درونش بیشتر مثل یک زیر دریایی ست. صندلیهایش مثال متروی خودمان است.. مرد مسنتر روی یکی از همین صندلیها نشسته، با همان کفشهای دوست داشتنی و جمع و جور. جورابهایی زمخت و ساق کوتاه وکوله پشتی ِ کنار دستش. مرد جوانتر همراهاش نیست. هر چند هنوز تصویر او را نساختهام. ولی نیست، این را میدانم. کنار مرد پیرزنی سرخپوست است و دختربچهای به غایت زیبا. چیزی یادم نمیآید.
صخرهٔ آخر سیاه و سفید است. یک دیوار سنگی سفید که هر ده بیست متر لبهای باریک و سیاه از آن بیرون زده است. نه مثل صحرای آریزوناست، نه کلیمانجارو نه حتی «سوراخ سیب» شهر خودمان. کلبهٔ چوبی پیرزن میانههای دیواره است. اینکه کلبه چه طور آنجا بند شده را نمیدانم. و اینکه پیرزن چه طور میرود توی خانهاش. ایا دختر بچه هم همان جا زندگی میکند؟ کاش بکند. مرد مسنتر نردبانی سیاه دارد. این بار، آخرین باری که میخواهد صخرهای را فتح کند با نردبان آمده است. مرد جوانتر بیسیم بدست آن بالا ایستاده. با چه کسی حرف میزند؟ چه طور رفته آن بالا؟ اصلا این مرد جوانتر برای چی با این مرد مسنتر میپلکد؟ او واقعا در این صخره فتح کردنها چه کار میکند؟ مرد مسنتر نردبانش را بند میکند به دیواره و بالا میرود. باریکهٔ دوم، خانهٔ پیرزن، میایستد. پیرزن آمده، به هم نگاه میکنند. گزارشگر مدام داد میزند. بیشتر به درد گزارش بیس بال میخورد. صخره تمام میشود. مرد میرسد بالا، آنجایی که مرد جوانتر بی سیم بدست ایستاده است. چیزی یادم نمیآید.
صبح اول آفتاب رفتهام کتابخانهٔ دانشگاه.تازه کتاب را پیدا کرده ام و بعد از سه روز تعطیلی و تنبلی، بنا کرده ام امتحان ساعت چهار را خواندن. خواندم. خیلی زیاد بود و من خوابم میامد. چهار رفتهام به قاعدهٔ شش برگ امتحانی هندویسم سیاه کردهام. بیرون که امدم عصبانی بودم، کلافه بودم. دستم را گرفتم به دیوار؛ گیج هم بودم. خانه که رسیدم فقط افتادم. تلویزیون را روشن کردم، ساعت هفت بود. کسی توی تلویزیون نبود، فقط صدا میامد. ساعت ده بیدار شدم. چیزهای یادم میاید.
اول:می شه بگی که اینجا نمایش خصوصی نظرات رو داره یا نه؟ اصلا سیستم کامنت نویسی این افغانستان چطوریه؟
دوم:بهت روفولین داده بودن بهت تعرض کردن. به همین جهته که یادت نمی آید. طبیعیه زیاد نگران نباش. یکی دو روز که بگذره حالت بهتر می شه.
سوم:یه چند وقتی بود که به کارهای پست مدرن علاقمند شده بودم. خودمم داشتم تو همین فضاها کار می ردم. برای همان رمان کذا و کذا.ولی اینی که تو نوشتی همون مالیخولی چی چیه.
به هر حال گفتیم افاضه ای کرده باشیم.
ارسال شده توسط معین, مورخ 26 ژوئن 2011, 15:49. #.
ا اینکه رفت این بالا چطوری برشدارم؟ابرو ریزی شد خاک به سرم
ارسال شده توسط معین, مورخ 26 ژوئن 2011, 15:50. #.
اول اینکه داداش ما خودمون تازه اثاث اوردیم تو این محله ، غریبیم
دوم اینکه تو نگرانی دیدی الان در من ؟ بعد تو الان واسه تعرض فک می کنی ابرو ریزی شد ؟ واسه روفولین ؟ واسه افاضه ؟ اتاق تمساح ها ؟
سوم بینم معین ،تو الان دقیقا داری ویرایش شصت و چندم از اون رمان رو می نویسی ؟
ارسال شده توسط alireza, مورخ 26 ژوئن 2011, 16:48. #.
می خواستم اینجا چیزی بنویسم صریح ولی نامحرم رد می شود از اینجا یقینا . نامحرمی که صلاح نیست حرف هایمان را بشنود پس به خودت می گویم حرفی را که دوست داشتم اینجا برایت بنویسم . همین
ارسال شده توسط عین القضات, مورخ 26 ژوئن 2011, 22:57. #.
چرا اینجا آپدیت نمی شه؟
ارسال شده توسط باران, مورخ 15 جولای 2011, 12:20. #.
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف