با سردردم کنارآمدهام. لااقل دیگر تلاشی نمیکنم شرش کم شود. دم سحر معمولا رضایت میدهد کمی بخوابم. به همین راضیام. کندن پوست لبهایم از سرم افتاده و داشتم فکر میکردم چه رابطهٔ منطقی ممکن است بین این دو وجود داشه باشد. این درست نیست که سردرد را بیندازم گردن ترک عادت، چون وقتی سردردم شروع شد من هنوز داشتم پوست لبم را میکندم ولی ممکن است از زور همین سر درد بوده که بالاخره بعد از یک سال دست از کندن برداشتم. معین همیشه میگفت تو بالاخره به نفت میرسی.
دوباره به دوران اوجم بر گشتم. به مین روب. مدتها از اینکه دیگر نمیتوانستم با مین روب ارتباط بر قرار کنم غمگین بودم. انگار باغ عدنی باشد که به سبب یک نافرمانی مرا از آنجا رانده باشند. مدام با خودم میگفتم دلیلش چیست، چرا دیگر با این لعنتی حال نمیکنم؟ اول کار حسابی افتضاح بودم. حتی نمیتوانستم بازی را تمام کنم. نه اینکه اشتباهی دستم بخورد به خانهای که مین است یا یک را دو ببینم و بومب، همه چیز را بفرستم روی هوا. اشتباه بازی میکردم، اشتباه حساب میکردم. مثل کسی که بار اولش است بازی میکند. یکی دو ساعت بعد بالاخره بدون اینکه چیزی بترکانم همهٔ مینها را خنثی کردم. در دویست و نه ثانیه. افتضاح بود. یک افتضاح واقعی. وقتی ازم خواست اسمم را به عنوان کسی که این رکورد را زده ثبت کنم فقط نوشتم: awful
قبلترها، وقتی صبح تا شامم با مین روب میگذشت، برای بازی قاعده ساخته بودم. یعنی هی تجربه هام را تبدیل کرده بودم به قانون و وسط بازی به هر مناسبتی بلند بلند قانون هام را یاد خودم می آوردم. اولین و مهمترین قانون این بود: به بازی فکر نکن. معنی این جمله این نبود که کلا بیخیال بازی شو و هر دکمهای عشقت کشید بزن، تنها این بود که توجه بیخودی به بازی وسواس میآورد و وسواس ترس و ترس میشاشد به بازی. قانون دوم که البته بسیار هم کلیدی بود و بارها توی بازی آن را تکرار میکردم این بود: با یک بازی کن. شاید این جمله ای بیمعنا به نظر برسد. توضیح میدهم. اگر مین روب باز هم نبوده باشید برای رضای خدا هم که شده یک بار سراغش رفته اید و و مینهای ش را ترکاندهاید. لابد یکهای آبی رنگ، دوهای سبز رنگ، سههای قرمز و چهارها و پنجها و احیانا ششها و هفتهایش را دیدهاید. با یک بازی کن یعنی وقتی توی صفحه هنوز یک دانه یک مانده که میشود بازی را با آن ادامه داد سراغ دو نرو. و سراغ سه و چهار و به همین ترتیب سراغ هیچ عدد دیگری. بازی را با همان یک ادامه بده. البته این ممکن است همه ما را گول بزند و خیال کنیم اگر یکها تمام شد باید رفت سراغ دوها و اگر دوها تمام شد سراغ سهها و این طوری. این طوری نیست. به هیچ وجه نباید این طوری فکر کرد. دوها، سهها و بقیه اعداد هیچ امتیازی ندارند مگر به واسطهٔ جایی که قرار گرفتهاند.
چند دور بعد، باز هم همه را خنثی کردم ولی این بار هم دست کمی از دفعه پیش نداشت. دویست و سه ثانیه. نوشتم awful yet ساعت سه را رد کرده بود. سرم اگر چه هنوز درد میکرد ولی دیگر زنگ نداشت. حس میکردم حالم کمی بهتر است. احیانا اگر آن موقع شب کسی پیدا میشد که بخواهد دو کلمه باهام حرف بزند، هر چیزی که میخواهد باشد، حس میکردم پاچهاش را نخواهم گرفت و این از برکت شب بود. از برکت سکوت. رفتم توی بالکن سیگاری اتش زدم و ابرها را نگاه کردم. اگر زمستان بود میرفتم برای خودم چای هم میریختم ولی تابستان، چای لطفی ندارد. حاجی، پیرمرد همسایه نالهای کرد. نمیدانم خواب بود یا بیدار. معمولا این طوری ناله میکند: خدا جون. یا ای خدا جون. لحنش جوری نیست که آدم منتظر ِ بقیهاش باشد. میداند همین جا تمام میشود. حاجی گرمایی ست. طوری که همیشهٔ خدا ی شیشه یخ به صورتش چسبانده. صبح میاید سر کوچه مینشیند تا غروب. زهرا خانم، زنش اولها که امده بودیم گفته بود حاجی گاوداری داشته، گاوها مریض میشوند، میمیرند،حاجی می ماند گوشه ی خانه .
نزدیکیهای سحر اوضاع بهتر شد داشت قلق کار دوباره دستم میامد. چه طور وقتی سه تا سه و دو تا چهار کنار هم گیر کردهاند، از بالا جمع و تفرق کنم از پشت راه باز کنم. چه طور چینش مینهای خنثی شده را نگاه کنم ببینم الان اینجا تراکم هست یا نیست. از این چهارده تای باقی مانده، چند تایش ممکن است اینجا باشد و با احتساب این سه و چهارهای توی هم لولیده کدام میترکد کدام نه. زمان این بارم شد صد و هشتاد. هنگام ثبت اسم، yet را از کنار awful برداشتم. انگار yet قید تاکیدی باشد به معنی خیلی و حالا که برش داشتهام تنها، افتضاحم نه، خیلی افتضاح. البته منظور من هم همین بود اما چه کسی غیر از من میداند این افتضاح پیشترها بیش از این افتضاح بوده است؟ و اساسا مگر مهم است کسی غیر از من بداند من چه قدر افتضاح بودهام؟ و اصلا مگر برای من که صدو بیست را زدهام، تفاوتِ دویست و نه با صدو هشتاد، چقدر است؟
صدای کرش کرش دمپایی روی موزاییک که می اید می فهمم سحر شده ، حاجی پاشده وضو بگیرد. همیشه موقع وضو بلند بلند بسم الله میگوید و صلوات میفرستد. سردرد اگر چه هیچ کجا نرفته ولی سحرها رضایت میدهد کمی بخوابم.
* وام دار همینگوی
سلام
متاسفانه من تجربه ای در این زمینه ندارم
حالا چرا مین روب؟ خیلی روی nerveه ؟نیست؟
ارسال شده توسط باران, مورخ 24 جولای 2011, 23:58. #.
سلام
مین روب از لذت های خفیه ی الهیه که فقط به بندگان خاص و مقرب چشانده می شود .با تشکر از خانواده ی محترم رجبی
ارسال شده توسط alireza, مورخ 25 جولای 2011, 01:05. #.
تقبل الله…
ارسال شده توسط باران, مورخ 26 جولای 2011, 00:52. #.
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف