محسن پیام داد «آنی؟» چراغم خاموش بود ولی معلوم بود که هستم، همین یکی دو دقیقه پیش توی گودر نت شیر کرده بودم و این یعنی هستم.نوشتم «سلام تو الآن ینی بوکی ؟» دیروز برایش ایمیل زده بودم «کجایی تو پیدات نیس» و در جواب نوشته بود چونان بوکان شب زنده دار و شب تاب کرمکانِ خزنده واین جور چیزها، روزها میخوابد و شبها بیدار است. ساعت سه شب بود و این یعنی آنجا میشد پنج و شش عصر . نوشتم «الآن ینی بوکی ؟»گفت «چرا چراغت خاموشه ؟این آن بودنتِ مثلا ؟ تف به آنت و آن آنی که آن نیستی و آنی که آنی که باش، به من چه!» ساکت ماندم. زل زدم به جملهاش.چند جور میشد آن را خواند؟ کلمات، این کلمات لعنتی. عصر که رفته بودم حمام داشتم فکر میکردم این دوتایی که از کیوسک جدا شده بودند اسم گروه هاشان را چی گذاشته بودند، ایندو یا اندو ؟ آب را سرد کردم .گفتم چه فرقی میکند .گفتم فرق میکند .گفتم به درک که فرق میکند و دیگر بهش فکر نکردم .نوشتم «شعر: من بی آنِ تو بودن زیستن نتوانم».بعد بی هوا نوشت یاد آن روزی افتاده که با هم رفتیم ترمینال جنوب، او رفته دستشویی و من زیر سایه نشستم تا بیاید .عینک و کلاهش را نگه داشتهام و وقتی او آمده به هم لبخند زدهایم و خندیدهایم.پرسید «خندیدیم مگه نه ؟» گفتم «اره». ایران که امده بود با هم رفتیم مسافرت .صبح رفتیم غروب برگشتیم .نگاه کردم بالا ببینم توی حرفهایی که زدیم چیز مربوطی پیدا میکنم .نوشتم «تداعی ازادت هرزست آ» . نوشت «گشنمه ، ذهن هرزهای دارم» .گفتم «خدا واست نگهش داره» . بعد گفت چقدر این جور چیزها عجیب است .گاهی ادم یک بو میشنود خاطرات سالها سالها دور برایش زنده میشود یا یک آهنگ یا حتی گرمای هوا . گفت گاهی اینجا هرم گرما که به صورتم میخورد مرا میبرد به خاطرهای دور در خوزستان. یاد دختری افتادم که چند سال پیش توی جنگلهای بابل دیده بودم .چند روز بود زده بودیم به جنگل. عصر بود و تازه باران قطع شده بود. از ان جایی که بودیم میشد کلبهای را دید که زنی میانسال و دختری کنار ان ایستاده بودند .زن داشت یک کار معمولی میکرد.درست یادم نیست .شاید چیزی هاون میکرد یا جارو میزد .دختر روسری سفید سرش بود با پیراهنی قهوهای و دامنی آبی .صورتش را نمیدیدم .هوا مه بود .فاصلهمان زیاد بود. محسن که گفت «هرم» یاد چیزی افتادم که ان روز روی صورتم حس کردم. یک جور داغی توی آن هوای خیس و خنک. نوشتم «موسیقی، این اهنگ های خار فلان از همه بدترند» .بعد گفتم «شما روزهاید بنده با این کلمات مماشات میکنم؛ واقفید که ؟» دونقطه گذاشت و دوتا پرانتز باز جلویش. پرسید آیا تا سحر بیدارم. جواب دادم بیدارم، بعد این شعر را فرستاد:من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.همه اندیشهام اندیشهی فرداست .
پاییز سه سال پیش بود.به حمید گفتم دلم میخواهد یک بار، فقط برای خاطرِ اهنگ ها بروم شمال .گفتم یک سری اهنگ ها هستند که آدم وقتی گوش میکند میگوید این ها به درد شمال میخورند .مثل آهنگ هایی که به درد قطار میخورند و آهنگ هایی که به درد آخر شبها میخورند و آهنگ هایی که به درد برف میخورند. گفت «فردا بریم ؟» گفتم «پول داری ؟» گفت «نه ». من هم نداشتم .ولی رفتیم . پخش ماشین حمید درک دیگری از موسیقی به ادم میداد .گیرم دو هزار بار هم آن آهنگ را گوش کردی باشی. نوشتم: «ببخشید مماشاتم تموم شد : شاشیدم در آن اندیشهی فردا». بعد گفتم «عذر خواهی میکنم هیستریام عود کرد» .گفت «کدام یک از سه هزار ویکصد هیستری نهفته در بدنت ؟» گفتم : «آرمان» .گفت «آرمان خر است» .بعد پرسید این روزها دارم چه کار میکنم. و داستان این نوتی که شیر کرده ام،که استاده نمرهام را داده دوازده، چی بوده ؟ و «تویی که واسه استاد قر و قمیش می آی و قمپز در میکنی حقته» .گفتم «تازه حال داده حذفم نکرده، شیش هف جلسه غیبت داشتم». گفت «پس خوبت کرد .غیبت میکنی ؟ الغیبه اشد من الزنا .صیغه میکردی بدبخت» .دو نقطه گذاشتم با چند تا پرانتز ِباز .گفتم «می دونی که به تخمم نیست.اصلا کل این دانشگا به تخمم نیست» .گفت «چی به تخمته .اصلا بزا این طوری بپرسم چه چیزی به تخممان است؟»گفتم در مورد من باید بپرسی چه چیزی به تخممان نیست ؟ بعد پیش خودم گفتم ایندو یا آندو ؟
یکی از دوستانم برایمان لب ساحل ویلا گرفت .شب کنار دریا بودیم.صبح سه تایی زدیم به جنگل. باران قطع نمی شد. حالم خوب نبود.حال هیچ کدام مان خوب نبود و جنگل همه چیز را بدتر میکرد. شبی که با حمید بر می گشتیم تهران، تمام جاده را گریه کردیم. فقط دل مان میخواست گریه کنیم. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. یعنی هیچ اتفاقی که یک هویی بیافتد، نیفتاده بود. از گذشته حرف میزدیم و گریه میدوید توی صدای مان .بعد خوردیم به ترافیک. نور ماشینها می افتاد توی صورت هایمان.خجالت می کشیدیم ولی فایدهای نداشت .سعدی برداشتم. میخواستم بحث را عوض کنم . شروع کردم به غزل خواندن .حمید دوباره گریهاش گرفت .من هم . شیشه را دادم پایین، سعدیِ پالتوییِ جلد آبی ِ نشر هرمس را انداختم بیرون. حال هیچ کدام مان خوب نبود.
اول فقط کلبه پیدا بود. مه داشت کم میشد .من لب یک دره ایستاده بودم و روبرو را نگاه میکردم. کلبه پایین این دره بود. اول یک رودخانه بود بعد محوطهی وسیعی که با شاخه های درخت حصار کشی شده بود و بعد هم کلبه .زن بیرون خانه، نزدیک در بود. روسری سیاه داشت و چیزی به کمر بسته بود . تنها بودم.یادم نمیآید بچهها کجا رفته بودند .شاید داشتند چای درست میکردند. من گریه میکردم . فقط اشک میریختم .بعد دختر را دیدم . سمت راست کلبه و پشت به من بود .هیچ کاری نمیکرد .ایستاده بود و روبرویش را نگاه میکرد. محسن گفت «سوالا فلسفه ی وجود به چالش کشاننده ست آ » .نوشتم «بله .مُدرکم» . بعد برایش گفتم که این روزها هم مثل قبل هیچ کاری نمیکنم. روزها می خوابم و شبها موسیقی دانلود میکنم. بعد لینک اهنگی که تازه پیدا کرده بودم برایش فرستادم.از دیروز تا حالا مدام گوشش میدادم .آهنگی خطاب به یک زندان بان که اگر من در زنجیرم، تو هم هستی .که اگر من لباس مخصوص زندانی میپوشم، تو هم لباس مخصوص زندان بان ها را میپوشی .من زندانیام تو نیز؛ آهای آقای زندان بان.
برای محسن نوشتم«این آهنگ آ از همه بدترن».
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف