•«الکساندر هِمن» از برندگان جایزهی پن امسال است و آن چه میآید ترجمهی کاری ست که او در نیویورکر در مجموعهی ” family dinner” منتشر کرده است.
روزهای نوجوانیم پدر و مادرم نزدیکیهای 3:45 بعد از ظهر از کار بر میگشتند وشام خانواده راس ساعت چهار شروع میشد. رادیو همیشه سر شام روشن بود تا اخبار ساعت چهار ناکامیهای بین المللی و موفقیتهای سوسیالیستهای داخلی را به سمعمان برساند. در طول غذا من و خواهرم باید پرس و جوهای دربارهی مدرسه را تحمل میکردیم. هیچ وقت اجازه نداشتیم در سکوت غذا بخوریم، حین خوردن تلوزیون نگاه کنیم یا چیزی بخوانیم. تمام حرفها و گفتگوها باید راس 4:25 دقیقه تمام میشد چرا که وقت گزارش آب و هوا بود. در این ساعت باید هر چه توی بشقاب میبود را خورده و از مادر برای زحمتهایش تشکر کرده بودیم.
با اینکه همیشه بهترین و بزرگترین تکههای غذا به من و خواهرم داده میشد، وعدههای غذا برای ما نوعی شکنجه از طرف پدر و مادرمان بود. ما همیشه غر میزدیم که سوپ زیادی شور است، نخود فرنگیها اضافی اند و پیش بینی وضع هوا هم که مثل روز روشن دروغ میگفت. برای ما دوتا، تجربهی شام ایده آل گره خورده بود به چه واپی (سوسیسهای گریل شده، یک نوع فست فود بوسنیایی) کتابهای کمیک، موسیقی بلند، تلوزیون و نبودن پدر و مادرمان. تنها توی ارتش بود که یکباره ماهیت غذهاای خانواده را درک کردم، فهمیدم غذا را اگر چه روی اجاق میگذاشتند ولی این حرارات عشق بود که آن را میپخت.
اکتبر 1983، نوزده سالم بودکه مشمول خدمت سربازی در ارتش مردمی یوگوسلاوی شدم. خدمتم در شهر اشتیپ، در مقدونیهی شرقی بود. هم سرباز خانهی ارتش آن جا بود و هم یک کارخانهی آدامس بادکنکی. خدمتم توی پیاده نظام بودم، جایی که روش اصلی تربیتیشان، تحقیر کردن مدام بود و اول از همه از نوع غذا خوردن ما شروع میشد. در وقت غذا باید به صف توی یک خیابان آسفالته برای حضور غیاب مینشستیم، بعد قدم رو میرفتیم سمت غذاخوری، نفر به نفر، جایی که باید سینی چرب و کثیف غذای مان را می سراندیم روی یک ریل. هر کدام از ما برای گرفتن تکهی بزرگتری غذا، به کارکنان بی رحم آشپزخانه التماس میکرد. منوی غذا به طور حیرت آوری محدود بود. برای صبحانه، یک تکه نان خشک به ما میدادند، یک تخم مرغ آب پز، یک بسته کرهی فاسد و گاهی یک تکه گوشت خوک چرب و دودی نشده. ما همهی اینها را به زور چای شیرین ِ ولرم یا کمی شیر آبکیِ توی فنجانهای پلاستیکی، پایین میدادیم. فنجانهایی که به اندازهی ابدیت چربی در آن ماسیده بود. ناهارها همیشه به قاشق نیاز داشت. غذای مورد علاقهمان، سوپ لوبیای پر ملات بود با جوانههای ریزی که وقتی نگاه میکردی انگار حشره و آن میلولید. سوپ لوبیا را به این دلیل دوست داشتیم که غذای شکم پرکنی بود و غیر از آن درست یک دائره المعارف از جوکهای بادمعده ای میگذاشت جلویمان. شام یا با باقیمانده ی ناهار ترکیب شده بود یا اصلا خود همان ناهار بود به اضافهی یک فنجان شربت تقویت کنندهی آلو. جایی برای بحث کردن نبود. باید خیلی سریع غذا را میبلعیدیم و جایمان را میدادیم به یگان گرسنهی بعدی.
وقتی در بیابانهای لم یزرع مقدونیه مستقر شدیم تازه فهمیدیم غذای جایی که بودیم خوب بوده. در آن بیابانها به ما تمرین رزم میدادند و ما معجون توصیف نشدنی توی قمقمه را جای آب، هورت هورت سر میکشیدیم یا جیرهی غذاییمان را ملچ ملچ کنان پایین میدادیم: کلوچههای بیات، کنسرو ماهیهای عهد باستان و میوه خشکهایی که هیچ راه نفوذی نداشتند. گرسنگی دایمی بود و من معمولا قبل از خواب یاد شامهای خانه میافتادم، سفرهای که با رست بیف یا کرپ ژامبون و پنیر یا پیراشکی های اسفناج مادرم تزیین شده بود.
علاوه بر سخت گیریها که بنا بود از ما پسران، مرد بسازد، ارتش قرار بود یک خانوادهی بزرگ باشد، خانوادهای که بر وفاداری، رفاقت و اشتراک بنا شده است. ولی کسی هرگز بستهی شیرینی که از خانه آورده بود را با دیگران به اشتراک نمیگذاشت یا هرگز در سربازخانه، غذایش را توی کمد رها نمیکرد برود. ترغیب به دله دزدی، تمرینی بود برای غارت کردن در جنگهای آینده؛ و آن چه که تنهایی نمیشد خورد و برای یک نفر زیاد بود با جوراب یا پیراهنهای تمیز مبادله میشد، یا حتی در مقابل یک حمام خارج از نوبت یا یک شیفت پُست. غذا، کالای حیاتی بود.
یکی از سربازان هنگ ما دست به اعتصاب غذا زد. فرمانده معتقد بود دارد بلف میزند، این بود که توجهی نکرد. سرباز مثل بقیه میبایست برای همهی حضور غیابها و وعدههای غذایی حاضر میشد. یکدفعه او کلی دوست صمیمی پیدا کرد که نگران بودند نکند غذایش هدر برود. بعد از مدتی حتی بنیهی راه رفتن هم نداشت و دو سرباز دیگر او را میآوردند غذاخوری. مردان خوشبختی که سر تخم مرغ آب پز او جنگ میکردند در حالی که سرباز صورت تکیدهاش را روی میز گذاشته بود و با چشمان بسته به آنان لبجند میزد.
چند ماه بعد از دورهی آموزشی، مادر و خواهرم یک سفر دو روزه از سارایو آمدند تا مرا ببینند. من آن روزها منتقل شده بودم به کیچفو در مقدونیهی غربی. هوا گرفته بود و ما بیشتر وقت را در هتل محل اقامت آنها گذراندیم. مادرم یک چمدان پر از غذا آورده بود :کتلت گوساله، مرغ سوخاری، پیراشکی اسفناج و حتی یک کیک ژلهای. اتاق میز غذاخوری نداشت، مادرم حولهای روی تخت پهن کرد و من از همان ظرفهای پلاستیکی مشغول خوردن شدم. با اولین گاز که به پیراشکی اسفناج زدم، اشکهایم راه گرفت.
این مطلب قبلا در فیروزه منتشر شده است.
…برای ما دوتا، تجربهی شام ایده آل گره خورده بود به چه واپی (سوسیسهای گریل شده، یک نوع فست فود بوسنیایی) کتابهای کمیک، موسیقی بلند، تلوزیون و نبودن پدر و مادرمان. تنها توی ارتش بود که یکباره ماهیت غذهاای خانواده را درک کردم، فهمیدم غذا را اگر چه روی اجاق میگذاشتند ولی این حرارت عشق بود که آن را میپخت…
زیبا بود ، خیلی…
دستتان درست
ارسال شده توسط ناشناس, مورخ 26 سپتامبر 2011, 21:14. #.
ئه قبلی من بودما ، اسممو یادم رفت بنویسم!
ارسال شده توسط باران, مورخ 26 سپتامبر 2011, 21:16. #.
بابا اینجا چقد سوت و کوره !
آپ کنید دیگه !
ارسال شده توسط باران, مورخ 22 دسامبر 2011, 12:37. #.
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف