همین طور که دارم رد میشوم محکم با مشت میزنم توی دیوار. درد، چشم به هم زدنی تمام طول دستم را بالا میآید، می رود توی سرم و بر میگردد سر انگشتها. هدفون را از آن گوشه ی اتاق بر میدارم و بر میگردم سر لپ تاپم. میخواهم هیچ چیز نفهمم. میخواهم هیچ چیز نباشم. میخواهم فقط یک دیوث پدرسگ باشد، بایستد بین من و فکرم. بایستد با فریادش دیواری بسازد هیچ چیز ازش رد نشود. تن لش باشم. یک تن لش واقعی که فقط روبروی را نگاه میکند بی آنکه چیزی ببیند. صندلی را هل میدهم عقب، سرم را میچسبانم به دیوار و سقف را نگاه میکنم. از این سه سالی که توی این خانه بودم سقف این اتاق را بیش از هر جای دیگری حفظم. بیش از خط خطهای رنگ شاش گرفتهٔ کاسهٔ توالت حتی. سر انگشت هام زوق زوق میکنند. سعی میکنم یادم بیاید قبل از اینکه بکوبم توی دیوار داشتم به چی فکر میکردم. میدانم داشتم به چی فکر میکردم، میخواهم بدانم درست کجایش بود که دستم بالا آمد، گره شد و خورد به دیوار. یادم نمیآید.
خوب گفتید!
من هم این روزها خلاص نمی شم…همین فاصله بین من و فکر نداشته ام رو می خوام.بی اندازه نامیزونم.
تا الان,یک راه حل کوچیک هم پیدا کرده ام: لال شدن.حرف که نمی زنم حداقل از دست اطرافیان خلاصم.فقط سلام و علیک و چه خبر و جمله های کوتاه احمقانه درباره آب و هوا…
ارسال شده توسط راحیل, مورخ 27 ژانویه 2012, 22:44. #.
باسلام خدمت برادران بزرگوار و عزیزم در کشور تا ابد جاوید افغانستان.امیدوارم که تا ابد سلامت و سر زنده باشید.من از شمال ایران،استان سرسبز گیلان،و شهر زیبای لشت نشا درحال خواندن مطالب جالب وبلاگتان هستم.به من هم سری بزنید خوشحال میشوم.یاحق
سا سو سی ©
طراح Rodrigo P. Ghedin نیرو گرفته از بلاگ.ای اف